Follow by Email

1031

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه · Posted in

غروبی داشتم از پل هوایی نزدیک خونمون میرفتم اونطرف خیابون، معمولا روی پل پاتوق یکی دو تا معتاد بی‌خانمان بود که انگار یک مدته بساط‌شون رو شهرداری جمع کرده! بعد این‌بار دیدم دو تا پسر و یک دختر که سن هر سه زیر بیست سال بود داشتن صحبت می‌کردن و یکی از پسرها داشت یک مدل مواد مخدر مصرف می‌کرد که بهش میگن سیگاری! بوی گندش مشخص بود! پسرا کله‌شون پایین بود و دختره داشت حرف می‌زد که یک نگاهی به صورتش انداختم حس کردم کمی ترسیده! شایدم نترسیده بود ولی خب سن و سالی نداشت و اگر هم می‌ترسید بعید نبود!
دلم برای هر سه تاشون سوخت! خیلی هم سوخت! طفلک‌ها نمیدونن دارن چه بلایی سر خودشون میارن! 
قبلا جوون معتاد زیاد دیده بودم! ولی هیچ وقت اینجوری ناراحت نشده بودم! فکر میکنم تاثیر سنم باشه! سن آدم هر چقدر بیشتر میشه تغییرات عجیب و غریبی میکنه که گاهی واکنش‌هاش هم خودشو غافلگیر می‌کنه و احساس می‌کنه نه با خودش بلکه با یه آدم جدید روبرو شده که براش ناشناخته‌س!

با پشتیبانی Blogger.