Follow by Email

1024

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه · Posted in

وقتی فکر می‌کنم نویسنده‌های نسل شاهرخ مسکوب توی چه سرنوشت شومی گیر افتادن راستش دیگه خیلی از دغدغه‌های خودم رو فراموش می‌کنم!
انگار نه انگار که چند نسل با هم فاصله داریم! تجربیاتی مثل این که فقط استبداد و ظلم سیاسی نیست که دشمنِ نویسنده و فکر و اندیشه‌ست بلکه داستان این‌جاست که توی این وادی هیچ‌کس بهت رحم نمی‌کنه!

"تیر 1368 (24 ژوئن 1989)
گیتا می‌خواهد از هم جدا بشویم... می‌گوید که در زندگی با من خوشحال نیست و محیطی که اختلاف‌های ما ایجاد کرده طوری است که اگر از هم جدا بشویم برای غزاله هم بهتر است. نمی‌خواهم چیزی بنویسم. رابطه‌ی زناشویی، «تابو» ست. چون هر چه بنویسم یک‌طرفه و جانبدار خواهد شد. بهتر است خفه بشوم، چاره‌ای ندارم. قرار شد در این دو ماهی که نیستند، کم‌کم به گوش غزاله بخواند و آماده‌اش کند وقتی برگشتند من بروم. کجا؟ تنها جایی که به نظرم می‌رسد پستوی دکان است. همان‌جایی که می‌خواهیم دفتر شرکت بکنیم. یک کاناپه هم اضافه کنیم. خوشبختانه مستراح موجود است و برای قضای حاجت دچار دردسر نمی‌شوم. بهتر است فعلا فکرش را نکنم. گیتا می‌گوید تو متخصص ماست‌مالی هستی. فعلا بگذرد بعد یک طوری می‌شود. راست می‌گوید، ولی در چنین مواردی چه کار می‌توانم بکنم؟ جز ماست چی در چنته دارم و جز مالیدن چه هنری؟ ... فقط فکر نوشتن است که همیشه‌ ماه‌ها و گاه‌ها سال‌ها پیشاپیش می‌دود، وگرنه چه فردایی؟"
"10 جولای 1983 (تیر 1362)
قرار است فردا غزاله را ببریم بیمارستان که دکتر ببیند. نگرانم. گیتا بیشتر از من.
ده روزی است که زانوی چپم ورم کرده و درد می‌کند، نمی‌توانم راه بروم، چلاق شدهام... از ترس مخارج سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. از ناچاری به «طب سنتی» رو آوردهام: آب نمکِ داغ. بد هم نبوده است، کمی بهتر شده. روش ِ معالجه‌ی غزاله کمی متفاوت است. اکثرا می‌پرسد «کدام زانوست؟» یا «همین زانوست؟»، بعد می‌بوسدش و می‌پرسد «پدر بهتر شد؟
»

""رابطه‌ی من با ايران، رابطه‌ی آدمی است که از مادرش دلخور است. نمی‌تواند از مادرش ببرد چون شديدا وابسته است به او، و در ضمن ازش دلخور است ديگر. حالا چيز بيشتري نگويم. شايد بد نباشد يادآوری بکنم حرف "توماس مان" را، مثال اينکه مربوط به دوره تبعيدش از آلمان است. وقتی ازش می‌پرسند که وطن تو کجاست، می‌گويد وطن من زبان آلمانی است... 
وطن من اين است، اين فرهنگ است، فرهنگ ايران است. اگرچه خيلی از جنبه‌هايش را نمی‌پسندم. ولی در آن زندگی می‌کنم. و در دوره‌ای که در فرنگ هستم بيشتر از دوره‌ای که در ايران بودم در فرهنگ ايران به سر می‌برم. در مورد زندگی شخصی هم خيلی بستگی دارد به سرنوشت. راستش حتی يک ماه ديگر را هم نمی‌دانم. تا ببينم چه می‌شود."

«به فکر افتاده‌ام پایم را از این شرکت لعنتی ملعون کنار بکشم چون روز و شب مرا برای چک و سفته و این کثافت‌کاری‌ها تباه کرده است. مدتی است در این فکرم. کم‌کم دارم عملی می‌کنم و گمان می‌کنم تا یکی دو ماه دیگر کلک کار کنده شود. تقریبا از عید تا حال چیز حسابی نخوانده‌ام. یک چیز نوشتنی دارم که همه‌ی یادداشت‌هایش را کرده‌ام، فرصت تنظیم‌اش را ندارم. هر شب تا ساعت 5/8 توی این لجن‌درمالیده‌ام و کم‌کم دارم به‌صورت برات ِ نکول‌شده و سفته‌ی واخواستی درمی‌آیم، یعنی که شکل و شمایل و ریخت و قیافه‌ام هم دارد مسخ می‌شود... خلاصه پوران خانم عزیزم، بعد از عرض سلام باید به عرضتان برسانم که به قول ایوب ِ تورات: نیکی می‌خواستم بدی یافتم و جویای روشنایی بودم به تاریکی رسیدم...»
دو سه ماه بدی گذشته است. هنوز هم همین‌طور، به بدی می‌گذرد و دیشب بیشتر از دو ساعت نخوابیدم. بعضی شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. نزدیک به یک ماهی است که خبر داده‌اند انستیتو بسته و به خدمت ما خاتمه داده می‌شود. شتر را کشتند و این دکان هم تخته شد... به هر حال راه بازگشت باز نیست، پیش رو هم دیوار است و فردای غزاله تاریک می‌نماید. خیال ندارم وا بدهم تا چه پیش آید. هنوز دکان پیدا نکرده‌ایم تا عکاسی راه بیاندازیم و تابلو بزنیم «هرکه پولی داد عکس انداختیم- از شما دادن، ز ما انداختن».

با پشتیبانی Blogger.