Follow by Email

Archive for 2013/09 - 2013/10

1025

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه · Posted in ,

من توی این چند مدت هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم یعنی چی قانونگذار اجازه داده کودک بدسرپرست یا بی‌سرپرست با اجازه دادگاه با سرپرستش ازدواج کنه؟ یعنی الان چنین قانونی قانون حمایت از کودکان به حساب میاد؟ کودکی که هنوز از نظر عاطفی و عقلی به رشد و بلوغ کامل و سن قانونی نرسیده چرا قانون باید اجازه ازدواج با سرپرستش رو بده؟ این چه نوع حمایت از کودکانه؟ اگر بر فرض یک مرد یا زنی یک کودک خردسال رو تحت سرپرستی خودش قرار بده و بعد از بلوغ تصمیم به ازدواج با اون کودک بگیره و به دلیل اقتدار خانوادگی یا وابستگی مالی و عاطفی و روحی بین سرپرست و کودک، کودک با این ازدواج موافقت کنه و دادگاه هم به هر شکل به این ازدواج حکم بده آیا این نوعی سواستفاده آشکار از قانون و روابط خانوادگی و سواستفاده از کودکی که هنوز به سن قانونی و بلوغ عقلانی کامل نرسیده نیست؟ یعنی چون در شرع هیچ نوع ممنوعیتی با ازدواج فرزندخوانده با پدرخوانده یا مادرخوانده وجود نداره آیا عقل و شعور ما هم باید تعطیل باشه و خیلی آشکار از امکان سواستفاده‌های مختلف از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست رو نفهمیم و قانون حمایت از کودکان رو دستاویز بدترین سواستفاده‌ها و ظلم‌ها به کودکان زیر سن قانونی کنیم؟
من توی این چند روز هر چقدر به این موضوع فکر کردم متوجه جنبه‌ی حمایتی این قانون از کودکان نشدم که نشدم که نشدم! جز اینکه برای کودکان تحت شمول این قانون عمیقاً نگران شدم!

1024

وقتی فکر می‌کنم نویسنده‌های نسل شاهرخ مسکوب توی چه سرنوشت شومی گیر افتادن راستش دیگه خیلی از دغدغه‌های خودم رو فراموش می‌کنم!
انگار نه انگار که چند نسل با هم فاصله داریم! تجربیاتی مثل این که فقط استبداد و ظلم سیاسی نیست که دشمنِ نویسنده و فکر و اندیشه‌ست بلکه داستان این‌جاست که توی این وادی هیچ‌کس بهت رحم نمی‌کنه!

"تیر 1368 (24 ژوئن 1989)
گیتا می‌خواهد از هم جدا بشویم... می‌گوید که در زندگی با من خوشحال نیست و محیطی که اختلاف‌های ما ایجاد کرده طوری است که اگر از هم جدا بشویم برای غزاله هم بهتر است. نمی‌خواهم چیزی بنویسم. رابطه‌ی زناشویی، «تابو» ست. چون هر چه بنویسم یک‌طرفه و جانبدار خواهد شد. بهتر است خفه بشوم، چاره‌ای ندارم. قرار شد در این دو ماهی که نیستند، کم‌کم به گوش غزاله بخواند و آماده‌اش کند وقتی برگشتند من بروم. کجا؟ تنها جایی که به نظرم می‌رسد پستوی دکان است. همان‌جایی که می‌خواهیم دفتر شرکت بکنیم. یک کاناپه هم اضافه کنیم. خوشبختانه مستراح موجود است و برای قضای حاجت دچار دردسر نمی‌شوم. بهتر است فعلا فکرش را نکنم. گیتا می‌گوید تو متخصص ماست‌مالی هستی. فعلا بگذرد بعد یک طوری می‌شود. راست می‌گوید، ولی در چنین مواردی چه کار می‌توانم بکنم؟ جز ماست چی در چنته دارم و جز مالیدن چه هنری؟ ... فقط فکر نوشتن است که همیشه‌ ماه‌ها و گاه‌ها سال‌ها پیشاپیش می‌دود، وگرنه چه فردایی؟"
"10 جولای 1983 (تیر 1362)
قرار است فردا غزاله را ببریم بیمارستان که دکتر ببیند. نگرانم. گیتا بیشتر از من.
ده روزی است که زانوی چپم ورم کرده و درد می‌کند، نمی‌توانم راه بروم، چلاق شدهام... از ترس مخارج سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. از ناچاری به «طب سنتی» رو آوردهام: آب نمکِ داغ. بد هم نبوده است، کمی بهتر شده. روش ِ معالجه‌ی غزاله کمی متفاوت است. اکثرا می‌پرسد «کدام زانوست؟» یا «همین زانوست؟»، بعد می‌بوسدش و می‌پرسد «پدر بهتر شد؟
»

""رابطه‌ی من با ايران، رابطه‌ی آدمی است که از مادرش دلخور است. نمی‌تواند از مادرش ببرد چون شديدا وابسته است به او، و در ضمن ازش دلخور است ديگر. حالا چيز بيشتري نگويم. شايد بد نباشد يادآوری بکنم حرف "توماس مان" را، مثال اينکه مربوط به دوره تبعيدش از آلمان است. وقتی ازش می‌پرسند که وطن تو کجاست، می‌گويد وطن من زبان آلمانی است... 
وطن من اين است، اين فرهنگ است، فرهنگ ايران است. اگرچه خيلی از جنبه‌هايش را نمی‌پسندم. ولی در آن زندگی می‌کنم. و در دوره‌ای که در فرنگ هستم بيشتر از دوره‌ای که در ايران بودم در فرهنگ ايران به سر می‌برم. در مورد زندگی شخصی هم خيلی بستگی دارد به سرنوشت. راستش حتی يک ماه ديگر را هم نمی‌دانم. تا ببينم چه می‌شود."

«به فکر افتاده‌ام پایم را از این شرکت لعنتی ملعون کنار بکشم چون روز و شب مرا برای چک و سفته و این کثافت‌کاری‌ها تباه کرده است. مدتی است در این فکرم. کم‌کم دارم عملی می‌کنم و گمان می‌کنم تا یکی دو ماه دیگر کلک کار کنده شود. تقریبا از عید تا حال چیز حسابی نخوانده‌ام. یک چیز نوشتنی دارم که همه‌ی یادداشت‌هایش را کرده‌ام، فرصت تنظیم‌اش را ندارم. هر شب تا ساعت 5/8 توی این لجن‌درمالیده‌ام و کم‌کم دارم به‌صورت برات ِ نکول‌شده و سفته‌ی واخواستی درمی‌آیم، یعنی که شکل و شمایل و ریخت و قیافه‌ام هم دارد مسخ می‌شود... خلاصه پوران خانم عزیزم، بعد از عرض سلام باید به عرضتان برسانم که به قول ایوب ِ تورات: نیکی می‌خواستم بدی یافتم و جویای روشنایی بودم به تاریکی رسیدم...»
دو سه ماه بدی گذشته است. هنوز هم همین‌طور، به بدی می‌گذرد و دیشب بیشتر از دو ساعت نخوابیدم. بعضی شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. نزدیک به یک ماهی است که خبر داده‌اند انستیتو بسته و به خدمت ما خاتمه داده می‌شود. شتر را کشتند و این دکان هم تخته شد... به هر حال راه بازگشت باز نیست، پیش رو هم دیوار است و فردای غزاله تاریک می‌نماید. خیال ندارم وا بدهم تا چه پیش آید. هنوز دکان پیدا نکرده‌ایم تا عکاسی راه بیاندازیم و تابلو بزنیم «هرکه پولی داد عکس انداختیم- از شما دادن، ز ما انداختن».

1022

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه · Posted in

"وقتی سحر شد بیا در بزن / مثل سپیده به من سر بزن / عطر تن‌م رو خریدار باش / وای نه خریدار، طلبکار باش"

1021

دولت روحانی اگر از این فرصت مذاکره با آمریکا استفاده نکنه و مثل خاتمی اسیر ترس از داخل ایران بشه من شک ندارم عاقبتی مثل دولت خاتمی در انتظارش خواهد بود و افراطی‌ها بهش امان نمیدن! همین الان هم با این‌که افراطی‌ها نسبتاً سکوت کردن اما با تجربه نسبت به گفتار و عملکردشون که توی هشت سال گذشته در برابر سیاست خارجی خاتمی اتخاذ کردن میشه مطمئن شد اگر دولت روحانی هم تعلل کنه خیلی راحت زیرپای نیروهای معتدل و میانه‌رو کرده و در آینده‌ی نه چندان دور باید منتظر قدرت گرفتن گروه‌های افراطی باشیم!

1019

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه · Posted in

راسش با اینکه باید خوشحال باشم برای آزادی تعدادی از زندانی‌های سیاسی ولی ته دلم نگرانم!
داستان چیه؟ پشت این عفو و اون بحث نرمش قهرمانانه چیه؟ تحلیل‌ها و اخبار و منقطی‌ترین حدس‌ها هیچ‌کدوم من رو راضی نمی‌کنه! ما هر وقت با شرایط تساهل‌آمیزتری نسبت به گذشته روبرو شدیم خوشبینانه و تخیلی برخورد کردیم و خیلی زود این تساهل جای خودش رو به یک حادثه شوم یا بسته شدن فضای سیاسی داد!
نمیدونم به بدبینی عادت کردم! با تمام اینها امیدوارم‌تر از قبل هستم بدون این‌که دچار خیالات و توهم و رویا بشم! 

1018

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه · Posted in

خیلی دوست دارم بدونم انقدر که ما در رسانه‌های خودمون اخبار سوخته شدن مردم در داخل ماشین‌ها در حین تصادفات جاده‌ای رو می‌خونیم توی کشورهای دیگه‌ی دنیا هم تا این اندازه چنین اخباری در جریانه یا بهتره بگم چنین اتفاقاتی رخ می‌ده؟ مثلا در فلان تصادف اتوبوس‌ها یا در اثر برخورد سمند چند تن زنده زنده در آتش سوختند؟!
حالا این‌که مثلا می‌خونی یک دستگاه سمند با یک شتر برخورد کرده و سه سرنشین خودرو کشته شدند یا یک پراید با یک اسب برخورد کرده و کودکی کشته شده و بقیه راهی بیمارستان شدند، اینجور خبرها رو میشه یکجوری باهاش کنار اوومد با تمام تعجبی که بهت دست میده که چرا تمام سرنشینان یک ماشین باید در برخورد با یک شتر کشته شوند! اما اینکه همه در آتش زنده زنده بسوزند انقدر وحشتناکتره که فرصت تعجب کردن نداری!

1017

· Posted in

من خوب می‌فهمم یعنی چی وقتی فروغ می‌نویسه «بدی‌های من بخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است»
حتی خودمُ، وضعیتمُ و اونچه که برام اتفاق افتاده رو می‌تونم توی تک تک کلماتش ببینم وقتی داشته می‌نوشته که «هرگز در زندگی راهنمایی نداشتم. کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هر چه که دارم از خودم دارم و هر چه ندارم، همه‌ی آن چیزهایی‌ست که می‌توانستم داشته باشم، اما کجروی‌ها و خودنشناختن‌ها و بن‌بست‌های زندگی نگذاشته است که به آن‌ها برسم»

1016

از دیشب هر جا رو که می‌خونی نوشته فیس بوک توی ایران رفع فیلتر شده! واقعا شایعه‌ست یا این اینترنت مخابرات هنوز فیس بوک رو فیلتر کرده؟!
طفلک ملت چه ذوق کردن و از شادی رفع فیلتر فیس بوک دارند بال درمیارند! یاد روزی افتادم که حکومت طالبان توی کابل سقوط کرده بود و مردم افغانستان هجوم برده بودن به سلمانی‌های کنار خیابون تا اون همه ریش و پشم اجباری دوران طالبان رو بتراشن! ذوق و هیجان و شادی رو می‌شد توی چهره‌هاشون دید از این‌که دیگه آزادند تا ریش و پشم بلند نکنند! حتی انقدر ذوق‌زده بودند که وقتی  سلمانی کنار خیابون یک‌جا تمام ریش و پشم با یک تیغ بدون هیچ کفی، ژلی براشون می‌زد هیچ دردی حس نمی‌کردند و بجای قیافه‌ای توام با درد، چهره‌ای خندون توی تصاویرشون ماندگار شده بود! مردم ما هم الان همین‌جوری‌ان! من بارها دیدم دخترهایی رو که توی پارک یا خیابون خلوت یا توی ماشین روسری رو برمی‌دارند و کمی قدم می‌زنند و قشنگ معلومه چقدر خوشحالند! یعنی فکر کنم اگر فردا از خواب بیدار بشن و ببینن حجاب اجباری نیست به اندازه و شاید خیلی بیشتر و بیشتر از اون مرد آزاد شده از ریش و پشم توی کابل شاد بشن =))
نمیدونم چرا ما انقدر به حقارت افتادیم که این آزادی‌های کوچک برای ما شده بزرگترین آرزوهای تمام زندگی‌مون! هر چند می‌دونم همین‌ها جزو عمیق‌ترین مسائل و بحران‌هایی هست که جامعه ایران باهاش مواجه شده! با تمام سادگی و پیش‌پاافتادگی‌ش!

1015

۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه · Posted in

یکی از آرزوهام این بود که برای شاید یک ساعت می‌تونستم یک دختر باشم توی یک محیط شلوغ مردونه مثلا مثل واگن متروی قسمت مردونه! بارها شده توی همین مترو کنارم یک دختری نشسته بعد مردها چنان به دختره زُل زدن که من همش حس کردم همه مستقیم یا زیرچشمی زُل زدن به من!
راسش چون من قیافه عادی‌ای دارم و تیپ و لباس و اینامم شکل خاصی نداره برای همین وقتی توی خیابون یا مترو یا جای شلوغی هستم خیلی توی دید و جلوی چشم نیستم و کم پیش میاد کسی بخواد بهم زُل بزنه! برای همین همیشه این‌جور تجربیات برای من یک اتفاق خاص و غیرعادیه! بخاطر همینه که دلم می‌خواد ببینم واقعا چه حسی داره برای یک دختر اگر اینجوری بهت زُل بزنن! آخه یک وقتهایی حس می‌کنم برای بعضی از دخترها نه تنها ناخوشایند نیست که خیلی هم خوشاینده که انقدر مورد دید و مورد توجه باشن! از طرفی یکدوره‌ای هم که سالها پیش نظریه‌های فمینیستی و بحث‌های جامعه‌شناسی می‌خوندم خوب یادمه یکی از بحث‌هاب فمینیست‌ها همین خیره نگاه کردن یا زُل زدن به زنها در مکان‌های عمومیه که خودش دستمایه‌ی نظریه‌های اجتماعی جدیدتر بوده و کلا بنظر اونها یکی از ناخوشایندترین تجربیاتیه که زنها در مکان‌های عمومی هر روزه باهاش در ارتباط هستند!



امروز که یک دختر زیبایی کنار من نشسته بود گوشه‌ی سمت چپ کنار میله‌ی ته صندلی! دیگه کم مونده بود بعضیا بیان منو بخورن! البته من که نه، بغل دستی من!

1013

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه · Posted in

بعضی از آدم‌ها خیلی شبیه این عبارت مرحوم سهراب سپهری هستند: «در پیش او خیالات من چروک می‌خورد»!

1012

توی این سایت  آمار نشر کتاب در سراسر جهان رو گذاشته! برام جالب بود، ایران با وجود این همه بحران و بدبختی و انزوای این دو سه دهه، از نظر کمیت چاپ کتاب بعد از آمریکا، انگلیس، چین، روسیه، آلمان و اسپانیا در مقام هفتم جهان قرار گرفته و حتی کشورهای پیشرفته‌ای مثل ژاپن و ایتالیا و فرانسه و بسیاری از کشورها لااقل از نظر کمی در مقامی پایین‌تر از ایران قرار دارند!
می‌دونم بخش عظیمی از آمار بالای چاپ کتاب برمی‌گرده به آثار ترجمه شده و مرهون زحمات مترجمان زحمت‌کش و عاشقه، اما بخشی از اون کتاب‌های تالیفی و خلق آثار فکری هست که کمتر کسی قادر به درک این واقعیته که این دسته آثار با چه خون و دل خوردن‌های نویسنده‌ی ایرانی ذره ذره نوشته شده و از دولت و سانسور و وزارت ارشاد و کارمند بی‌خبر ارشاد گرفته تا ناشر و کتابفروش‌های بی‌انصاف و همه و همه چه رفتارها و چه اذیت‌ها که نکردند نویسنده‌ی ایرانی رو! 
نویسندگی طبق تجربیات شخصی من، وقتی که جوون باشی و گمنام و فقط عاشق خلق تفکرات جدید طبق خواسته‌ها و افکار خودت باشی باید منتظر بعضی از بدترین رفتارها حتی از طرف دوستان و اطرافیان خودت باشی چه برسه به دیگرانی که بخاطر عدم شناخت از تو، همیشه با بدبینی و بی‌اعتمادی بهت نگاه می‌کنند و باید با خیلی از رفتارهای تحقیرآمیز از طرف هر کسی کنار بیای!

آبی‌نوشت: با تمام اینها خوشحالم که ایران حداقل از نظر کمی چاپ کتاب در جهان در جایگاه بالایی قرار داره و با کشورهای پیشرفته‌ای میتونه همتراز باشه! یادمون نره ما هنوز توی یک کشوری زندگی می‌کنیم که قانون جایگاه حقیقی خودش رو پیدا نکرده و هنوز برای قلم و نوشتن باید هزینه‌ی بالایی بدیم!

1011

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه · Posted in

""بی‌هوا نوازشم کن / اشک و غُصه‌هامُ کم کن / با نگاه بی‌قرارت باز دوباره عاشقم کن"

1010

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه · Posted in

اگر فکر کردی تکرار بعضی از عشق‌ها و بعضی از احساسات و بعضی از آدما و بعضی از لحظه امکان‌پذیره یا خیلی احمقی یا خیلی خوش‌شانس یا تو ابر انسانی!

1009

· Posted in

"خیلی وقته که تو رو خوابم نشونم نمی‌ده / آسمون قصه‌ی بارون می‌خونه آخه افسانه‌ی ما رو می‌دونه"

1008

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه · Posted in

نمیدونم چرا این روزا همش یه روز پس و پیش می‌کنم روزها رو! مثلا کل عصر فکر می‌کردم فردا پنج‌شنبه‌س و امروز چهارشنبه!

1007

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه · Posted in


ما اوومدیم توی این دنیا تا بدست بیاریم! حالا هر چی، هدف فقط بدست آوردنه! روش هر کس متفاوته و هر کس دنبال بدست آرودن چیزهای محدود و خاصی به اندازه‌ی دنیای فکری و اجتماعی‌شِ!

دنیای زیستی و دنیای اجتماعی هر دو همزمان ما رو در شرایطی قرار می‌دن که باید دنبال بدست آوردن باشیم! بدست آوردن به شکل مطلق و از این امر گریزی نیست مگر نیستی!

من این حس بدست آوردن‌م رو از دست دادم! ممکنه کم کم نیست بشم؟ مگه هدف بدست آوردن نیست؟ فقط هدف از آفرینش‌م رو از دست بدم پس آیا بودن یا نبودنم بی‌معنا نمی‌شه؟

1006

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه · Posted in , ,

صبح توی بانک ملی شعبه دانشگاه نشسته بودم چشمم خورد به استاد کریم مجتهدی، یک لحظه فکر کردم چقدر خوب می‌شه برم جلو ازش یک آدرسی بگیرم یک نسخه از کتاب تبارشناسی تفکر علمی در ایران رو ببرم. بالاخره رفتم جلوی، توی اتاق ریاست بانک بود! سلام کردم و اظهار ارادت و گفتم که جناب استاد میشه یک وقتی به من بدید تا یک کتاب بیارم خدمتتون که اول گفت تو من رو از کجا می‌شناسی که با تعجب گفتم مگه یکی استادان بزرگ فلسفه در ایران رو نشناخت! با این‌که هیچ وقت از نزدیک دکتر مجتهدی رو ندیده بودم ولی همیشه کتابهای فلسفی‌ش رو خونده بودم و اتفاقا توی تبارشناسی تفکر علمی هم از نظراتش استفاده کرده بودم. صحبت کردیم و اول فکر کرده بود که می‌خوام مثلا کتاب رو بدم تا مطالعه کنه و نظرش رو بیان کنه که گفت من تازه چشمم رو عمل کردم و مطالعه برای من در حال حاضر کار سختیه و برو پیش اساتید جوان‌تر که گفتم استاد این کتاب فقط یک هدیه‌ست و بس که علاقه‌مند بودم تقدیم شما کنم و بعد متوجه شدم چک‌ش توی بانک گم شده و ظاهراً اذیت شده بود! واقعا جای تاسف داره یک استاد عالمِ فاضل توی این سن باید بیاد توی این مراحل سخت و پیچیده‌ی اداری و بعد می‌بینی یک قشر عظیم از افراد توی این مملکت دارند پادشاهی می‌کنند و هر کدوم قبله‌ی یک گروه دیگرند و بعد استادی که جزو معدود اساتید ایرانی اهل قلم و تفکر بوده و با وجود بضاعت اندک و فقر علمی و نگارشی ما سعی کرده به تالیف کارهای فکری و فلسفی بپردازه توی یک چنین موقعیتی قرار داره! نه به اون امپراتوری‌هایی که یک عده از جاهلان عصر ما توی ایران دارند به این وضعیتی که یک استاد دانشمند صاحب آثار فلسفی داره! خلاصه با کلی احترام و افتخار یک آدرسی گرفتم و احساس کردم برای استاد مجتهدی جالب بود که یکی تمام آثارش رو مطالعه کرده! البته تمام آثار که نه ولی اغلب کتاب‌های دکتر مجتهدی رو توی دوره‌های مختلف زندگیم خوندم! هگل و کانت و قرون‌وسطاش رو سال اول دوم دوره لیسانس خوندم و دو سه سال پیش هم مجموعه مقالات آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب که مقالات ارزشمندی بود.
عاشق این مدل استادهای ساده و متواضع اما پر کار و زحمت‌کش هستم که از عجایب ایران اینه که اغلب اینجور اساتید در حاشیه و گمنام‌ترند تا عده‌ای پر سر و صدای کم‌مایه و مغرور که خیل جماعت مطبوعات‌خون دنبال‌شونند!

1003

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه · Posted in ,

اول به سراغ يهودي‌ها رفتند
من يهودي نبودم ، اعتراضي نکردم .
پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند
من لهستاني نبودم و اعتراضي نکردم .
آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند
من ليبرال نبودم ، اعتراض نکردم .
سپس نوبت به کمونيست‌ها رسيد
کمونيست نبودم ، بنابراين اعتراضي نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فرياد زدم کسي نمانده بود که صدايم را بشنود تا اعتراضي کند !

مارتين نيمولر

پ.ن: علاوه بر این‌که خیلی زیباست، به شکل عجیبی هم با زمانه و وضعیت ما می‌خونه این شعر...!

1002

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه · Posted in ,

توی اخبار خوندم که به جای صدرالدین شریعتی ، دکتر حسین سلیمی به عنوان سرپرست دانشگاه علامه طباطبایی  جایگزین شده! اصلا باورم نمیشه! هم خیلی خوشحالم برای دانشگاه علامه طباطبایی که از دوران سیاهی داره رد میشه و هم خیلی امیدوارم برای این دانشگاه . استاد سلیمی واقعا یک انسان فرهیخته و عزیز و دوست‌داشتنیه.
بعد از این همه ظلم و بی‌قانونی و ورود افراد نالایق سیاسی به عنوان استاد و مربی و اخراج اساتید منتقد و ظلم به دانشجوها بالاخره یک خبر خوب و امیدوارکننده از دانشگاه عزیزم که هنوزم دوستش دارم و آرزو می‌کنم روزی جایگاه واقعی خودش رو در علم و فرهنگ ایران از دوباره پیدا کنه!

1001

· Posted in

"چی می‌خوای از من / از شبای من / از دست تو شدم کلافه / دیگه دست بردار / عاشقت نیستم / شدم از عشقتُ کلافه / نه می‌ذاری بری بی‌حرفی / گاهی درمون گاهی تو دردی"

1000

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه · Posted in

من چقدر مرد درونگرایی هستم! یعنی از این همه درونگرایی خودم وحشت می‌کنم! فکر می‌کنم هر مردی جای من بود و توی چنین تجربیات بی‌سروتهی قرار می‌گرفت بعدجوری له می‌شد! نه این‌که من صدمه ندیده باشم! چرا همین که رفتارم انقدر تخماتیک شده! همین که از همه دوری می‌کنم! همین که زندگیمو رها کردم! همین که دیگه نوشتنُ رها کردم! همین که خیلی وقته آرزوهام رنگ باخته! همین که نمی‌تونم یه رابطه منطقی با خودم و دنیای اطرافم و بقیه برقرار کنم! همین که از همه ترس دارم! همین که جای دوستی فقط انتظارات آدما رو می‌بینم! همین که کره کره‌ها رو پایین کشیدم! همین که من الان توی بهترین سالهای فعالیتام قرار گرفتم ولی فعالیتی ندارم! همین ها فقط! ولی بازم قوی و محکم و متفکر و زنده‌ و سالمم!

با پشتیبانی Blogger.