Follow by Email

Archive for 2012/10 - 2012/11

574

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه · Posted in

توی خیابون داشتم می‌رفتم یک خانمی هم جلوی من داشت می‌رفت که یه دختر بچه قنداقه بغلش بود که اتفاقا روش به سمت من بود. کلا بچه‌های این سن و سال هنوز زبان باز نکردن و نگاه فوق‌العاده کنجکاو و دقیقی به همه چیزهای اطرافشون دارند. داشت به من نگاه می‌کرد منم خندم گرفته بود بس که نگاه جالبی داشت.  براش شکلک درمیاوردم طفلک چنان با تعجب نگاه می‌کرد که گمان کنم با خودش گفته این یارو دیوانه‌س!
همین‌طور که شکلک درمی‌آوردم و زبانم رو براش درآورده بودم، خیلی ریلکس و بی‌تفاوت کله‌ش رو به یک سمت دیگه برگردوند و انگار نه انگار من دارم براش شکلک درمیارم!
یعنی این نسل دهه 1390 از همین دوران نوزادی با کسی تعارف ندارند فکر کنم روزی که وارد دوران سرنوشت‌ساز خودشون بشوند هیچ شباهتی به نسل سر به زیر ما نخواهند داشت!
از همین الان بهترین سرنوشت رو برای این نسل در حال رویش آرزو می‌کنم و امیدوارم دور از جنگ و خشونت و تبعیض و استبداد و فساد سیاسی اجتماعی قد بکشن و بزرگ بشن و سرنوشت خودشون رو خودشون بسازند، نه دیگران و مستبدان :)

573

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه · Posted in

هر روز که بیشتر از عمرم می‌گذره بیشتر از قبل احساس می‌کنم که دارم شبیه آدم‌های داستان شازده کوچولوی اگزوپری می‌شم! با همان حماقت‌های عجیب و گاه تمسخرآمیز! از هر کدام یک خصلت بد!
چقدر قشنگ، نه، چقدر فوق‌العاده آدم‌ها رو به تصویر کشیده اگزوپری! چه خوب آدم‌ها رو شناخته!
روباه! اهلی کردن! اون گل سرخ مغرور!
یعنی اگر برگردیم و اون گل سرخ مغرور رو دوست داشته باشیم از شر این حماقت‌های فردی و خودخواهانه رها میشیم؟

572

· Posted in


دیشب توی یکی از شبکه‌های تلویزیون دولتی ما یه گزارش درباره گسترش بیماری ایدز از طریق روابط جنسی محافظت نشده پخش که مشخص بود تحت محدودیت و فشار تازه اجازه پیدا کردند چنین خبری رو پخش کنم! خبری که جزو خبرهای پر بازتاب رسانه‌های فارسی زبان داخلی و خارجی بود.  گزارش رو طور چیده بودند با تصاویر زمینه‌ای دوستی‌های دختر و پسرهای توی پارک! یعنی حتی دنبال ریشه‌یابی دلایل این مسئله نبودند و دنبال حمله به گرایش دختر و پسرها به دوستی‌ها و روابط قبل ازدواج بودند! و جالبتر این‌که حتی به‌خاطر محدودیت‌های شدید مشخص بود که جرات نداشتند به گزارششون کمی جنبه آموزشی بدهند و درباره استفاده از کاندوم یا دیگر راه‌های محافظتی مطلبی بیان کنند و مثل تمام گزارش‌های اجتماعی چند دهه گذشته تنها بر جنبه رعب و وحشت ایجاد کردن بین جوانان و خانواده‌هاشون تاکید داشتند! یعنی این‌که احساس ترس ایجاد کنند تا این ترس عمومی مانع از گرایش جوانان به روابط قبل از ازدواج یا روابط جنسی پر خطر بشه!
من از بچگی تا الان بخاطر ندارم اغلب این گزارش‌های اجتماعی تلویزیونی جنبه آگاهی‌بخشی داشته باشه! فقط ترس! حتی هیچ‌وقت این مشکلات توی گزارش‌ها ریشه‌یابی نشدند و دائما به دلایل واهی و توهم توطئه متوسل می‌شدند!

571

· Posted in

روزهای دلگیر که با ترانه‌های غمگین ترکیب می‌شه آدم رو دچار توهمات عجیب و غریبی می‌کنه!

570

بعضی آدما هستن که واقعا هیچ رحم و انسانیتی در وجودشون نیست جوری که حق‌ت رو هم از روی حماقت یا فرصت‌طلبی ازت دریغ می‌کنند وای به این که بخوان لطف کوچکی از روی انسان دوستی یا  دوستی انجام بدهند! در عوض بعضی برعکس انقدر بلندنظر هستند که آدم از آدم بودنش احساس غرور و لذت می‌کنه وقتی در برابر چنین افرادی قرار می‌گیره!

569

· Posted in

طفلک مملکت ما، که همیشه توی بی‌قانونی و سود و استفاده قدرتمندان اسیر بوده!
http://ipasand.com/print/446
 چرا ما همیشه یک جامعه کرخت و سست و بی‌اثر در برابر بی‌قانونی بودیم؟

568

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه · Posted in

چه دوران خوبی بود! دهه 70 و 80 زندگیمو میگم! هدف داشتم! برنامه داشتم! فقط الان که فکر می‌کنم از نظر اقتصاد و معاش واقعا آدم بی‌خیال و بی‌فکری بودم!

567

· Posted in

کلا این کتاب دسته دوم فروشی‌های بالای خیابون کارگر داره کم کم برچیده می‌شه! این دو سه سال خیلی اونطرف‌ها نرفتم اما توی دهه 70 و 80 برای خودشون روزگاری داشتند! من خیلی از اوقاتم رو اونجا پرسه زدم، لابه لای حراجی‌های کتاب و لابه لای قفسه‌های کتابهای دسته دوم! امروز یکی از پاساژها کاملا کتابفروشی‌هاش بسته شده بود! ضلع غربی خیابون!
 

566

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه · Posted in

شدم شبیه مردهایی که حاضر نیستن به هیچ شکل احساساتشون رو بروز بدهند!

565

· Posted in

جذاب‌ترین کلیشه تکراری دیدن همکلاسی‌های قدیمی مدرسه و دانشگاه اینه که با ذوق و شوق به همدیگه شماره تماس می‌دهید، اما سال تا سال هیچ تماسی با هم برقرار نمی‌کنید!

564

· Posted in

امروز صبح توی خیابون چقدر آشنا دیدم! برعکس اغلب روزها! اول یکی از همدانشگاهی‌های دختر توی لیسانس که فکر کنم یکی دو دوره از ما پایین‌تر بود، اتفاقا یک مدتی هم توی لیست دوستان فیس‌بوکم بود. بعد خیلی جالب بود از کنارم رد شد هی چپ چپ نگاه می‌کردم! فکر کنم براش آشنا بنظر رسیدم اما معلوم بود نشناخته و منم ترجیح دادم به راهم ادامه بدم. مورد جالب بعدی توی شلوغی خیابون انقلاب دیدن یکی از دوستان دوستانم بود که توی فیس‌بوک چندبار قبل و بعد من کامنت گذاشته بود و بعضی از نظراتش برام جالب بود اینه که چهره‌ش خیلی توی ذهنم مونده بود با اینکه دو سالی بود دیگه دوستش جزو لیست دوستانم نبود و خیلی وقت بود توی فیس ندیده بودمش! تجربه جالبیه آدم‌هایی رو می‌شناسی که تا حالا هیچ برخوردی باهاشون نداری عین هنرپیشه‌ها که همیشه تصاویرشون رو دیدی بعد از نزدیک می‌بینی در حالی که اونها تو رو نمی‌شناسن اما تو اونها رو می‌شناسی! کلا فیس بوک برای افرادی که دوست دارند مشهور و شناخته شده باشند محیط خیلی مناسبیه! این یکی هم مثل مورد قبلی فقط از کنارش گذر کردم برگشتم براندازش کردم و تصوراتی که ازش داشتم مقایسه‌ش کردم و به راه خودم ادامه دادم! کلا ترجیح میدم وقتی یک آشنای مجازی دیدم جلو نروم و آشنایی ندم چون یک‌بار یکی از دوستان وبلاگی رو که چهره‌ش رو توی فیس‌بوک  دیده بودم  خیلی اتفاقی توی خیابون دیدم برگشتم گفتم ببخشید شما وبلاگ فلان نیستین؟! آقا این آشنای مجازی چنان وحشت کرده که با سرعت هر چه تمام‌تر به راه خودش ادامه داد و جز همان اول، دیگه حتی پشت‌ش رو هم نگاه نکرد! اینه که سعی می‌کنم بین این آشنایی‌های مجازی و آشنایی‌های واقعی تفاوت بذارم و اگر آشنای مجازی مثل امروز دیدم آشنایی ندم ! آشنای جالب سوم هم یکی از هم دوره‌ای‌های دوران لیسانسم بود که  مثل همیشه فقط پرسش‌های کلیشه‌ای مثل به چه کاری مشغولی و ازدواج کردی و مثل این‌ها رد و بدل می‌شه! منم مثل همیشه نه می‌تونستم بگم به نویسندگی مشغولم نه می‌تونستم بگم بیکارم، چون هر دوش توی این جامعه تقریبا در نزد همه به یک معناست و معمولا شنونده مقابل واکنشی از خودش نشان میده که برای من واقعا آزاردهنده‌ست! این شد که مثل همیشه یک شغل من‌درآوردی گفتم! انقدر از این شغل‌های من درآوردی به دوست و آشنا گفتم که یک‌بار یکی از همکلاسی‌های دوره دبیرستان رو دیدم بهم می‌گه کجا مشغولی می‌گم فلان کار، می‌گه چه تند تند شغل عوض می‌کنی دفعه قبل دیدم فلان و فلان و فلان...!
خلاصه که این‌طور، انقدر دوست و آشنا ندیده‌ام که با دیدن چند آشنای سال‌های دور و نزدیک در عرض یک روز، حتی فقط گذری، کلی ذوق و شوق کردم!
 

563

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه · Posted in

چقدر جالب من همیشه تصور می‌کنم بستنی جزو خوراکی‌های شادی‌آوره و خاصیت ضد افسردگی داره، اما توی خبرها اوومده بود که بستنی به دلیل داشتن مقدار زیادی چربی اشباع شده، به پایین آمدن خلق و خو و شروع افسردگی منجر می‌شود!
نوشته بود غذاهای پر چرب در عین این‌که اعتیادآور هستند باعث افسردگی می‌شوند!
یعنی دقیق عکس تصورات قبلی من، که فکر می‌کردم بستنی به دلیل قند بالا شادی‌آوره!

562

· Posted in

یکی از موضوعات رایج پایان‌نامه‌های فوق لیسانس و رساله‌های دکترا دوره خاتمی بررسی تاثیر متغییرهای مستقل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی بر توسعه سیاسی بود! با عنوان‌های کلیشه‌ای مثل تأثیر «فرهنگ سیاسی بر توسعه سیاسی»، «تاثیر مطبوعات بر توسعه سیاسی»، «تاثیر احزاب بر توسعه سیاسی»، یا «تاثیر توسعه اقتصادی بر توسعه سیاسی» و عناوینی شبیه به این‌ها!
کاش می‌شد فهمید واقعا از این همه پایان‌نامه و رساله دانشکده‌های علوم سیاسی دانشی هم برای توسعه سیاسی شکل گرفت؟ کتابی، مقاله‌ای، گزارشی بیرون آمد که در افزایش دانش سیاسی ما سهمی داشته باشه؟
در دانشگاه‌های ما همه چیز فرمالیته‌ست و هزینه‌های هنگفتی خرج آموزش و تولید دانش می‌شه بدون خروجی متناسب!

561

· Posted in

در گذشته‌های خیلی خیلی نزدیک تولید کننده‌های داخلی مواد غذایی برای مقابله با تورم جلوگیری از جریمه شدن واحد صنفی به دلیل گرانفروشی، قیمت کالاهای خوراکی رو ثابت نگه می‌داشتند، در عوض حجم و وزن کالا کوچک و کوچکتر می‌شد، اما روال تازه‌ای که این چند مدت رایج شده به این صورت هست که هم قیمت کالا دائما افزایش پیدا می‌کنه و هم حجم و اندازه‌ش کوچک و کوچکتر می‌شه!

گمونم همین‌طوری پیش بریم، کم کم تولیدات کارخانه‌های مواد غذایی فقط برای مردم سرزمین لی‌لی پوت توی کارتون گالیور قابل مصرف باشه!
 

560

پشه‌های خون‌خوار معمولاً عادت دارند بعد از پر کردن شکم به یک گوشه دنج و خلوتی پناه ببرند و با شکم پر مدت‌ها با کمترین تحرک به استراحت بپردازند، یعنی این‌که موجوداتی هستند که بیشتر از نیاز خون دیگر موجودات را نمی‌مکند!

559

بنظرم یکی از رمزهای موفقیت در این واقعیت نهفته باشه که آدم تا جایی که امکان داره روی خودش کنترل داشته باشه!

558

ما از این نظر که دولت خاتمی و طیف‌های مختلف تشکیل‌دهنده‌ش، جزو معدود کابینه‌های ایرانی بود که سعی کرد حافظ جان و منافع عموم گروه‌های ایرانی باشه و مدافع جامعه مدنی و حقوق شهروندی، وام‌دارش هستیم.  اما نباید از این واقعیت غافل بشیم که دولت خاتمی هیچ برنامه هوشمندانه و آگاهانه‌ای برای بسط و تقویت دموکراسی در ایران نداشت!
دولت خاتمی تلاش کرد تا از طریق گسترش و تقویت تشکل‌های غیردولتی، جامعه مدنی رو در برابر نهاد دولت مجهز و توانمدتر از گذشته کند، غافل از این‌که تنها گروه تازه‌ای از رانت‌خوارهای وابسته به دولت رو شکل داد که با تغییر دولت، این تشکل‌های مدنی شکننده هم تقریباً دچار زوال شدند!  در حقیقت  هشت سال هزینه و برنامه به راحتی از دست رفت  و NGO هایی که باید در تقویت جامعه مدنی و حفظ و حراست از حقوق شهروندی نقش برجسته‌ای ایفا می‌کردند مثل برف آب شدند!

مسئله مهمی هم که نباید نادیده گرفت، ضعف‌های اساسی نیروهای فکری پشتوانه دولت خاتمی بود! اغلب این افراد از اندیشه‌های غیردموکراتیک  به گرایش‌های دموکراتیک چرخش پیدا کردند و در برخود تجربی با سیاست‌های غیردموکراتیک به اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه سوق یافتند! نیروهای فکری اصلاح‌طلب در زمینه دموکراتیک‌سازی سیاست انقدر خام و ناآزموده بودند که سال‌های زودگذر دولت خاتمی برای  اغلب آن‌ها بیشتر یک دوره آموزشی برای کسب دانش و تجربه بود تا دوره‌ای هدفمند با پشتوانه‌های فکری سازنده برای اجرای سیاست‌های کارآمد!

سطح دانش سیاسی دوره خاتمی و دوران پیش از آن را هم نباید نادیده گرفت! وقتی دانش سیاسی ما توسعه‌نیافته و نابالغ باشد نباید انتظار داشت اصلاحات دموکراتیک پشتوانه فکری قوی، سازنده، هوشمندانه و هدفمند داشته باشد و این بدیهی‌ترین واقعیت ممکن است!

557

فرهنگ دموکراسی وقتی رسید به ایران، خیلی نارسا و مخرب در فرهنگ ایران رواج پیدا کرد، به‌طوری که "حکومت مردم بر مردم" تبدیل شد به سود و استفاده از مردم و سوار شدن بر مردم برای رسیدن به فردی‌ترین خواسته‌ها و در مقابل سرکوب خواسته‌های گروه‌های مختلف و متفاوت مردم...!

556

توی فرهنگ سیاسی ایران، یک‌جور بیماری مسری و همه‌گیر بین سیاست‌مدارها وجود داشته که هر شخصیتی یا گروهی طرفدارهای خودش رو مساوی با مردم گرفته و دائما حرف از محبوبیت بین مردم زده، مدعی جایگاه مردمی بودن داشته و از اسم مردم برای خودش هزینه کرده!
حالا توی ورزش سیاست‌زده ما، خصوصا فوتبال که به‌جای این‌که یک ورزش باشه، کاملا موضوعی سیاسی و برای رسیدن به بودجه‌های آن‌چنانی عمومی و وسیله قدرت‌یابی و ژست‌های سیاسی شده، یکعده از ورزش‌کارهای سیاسی‌مآب هم شدیدا دچار این بیماری سیاسی شدند!
حتی جای تعجب داره که مربی‌های فوتبال بجای پاسخوگی به ناکارآمدی‌ها و عملکردهاشون دائما توی تریبون‌های ورزشی ادعای محبوب بودن بین مردم می‌کنند و از این ادعاها هم نهایت سود و استفاده رو برای رسیدن به اهداف و موقعیت‌های ورزشی و  غیر ورزشی می‌کنند!
یک فرهنگ زشت چقدر راحت از سطوح سیاسی به دیگر زمینه‌های جامعه رسوخ می‌کنه و باعث گسترش فساد سیاسی در لایه‌های زیرین جامعه می‌شه!
از طرفی رسانه‌های در پناه مانده از سانسور نه تنها با این فرهنگ زشت مبارزه و مقابله نمی‌کنند که اتفاقاً باعث و عامل گسترش این بیماری هستند!
کاش لااقل این مربی‌های فوتبال بجای این‌که دائما مدعی محبوبیت مردمی می‌شدند فقط با عملکردهای فردی و حرفه‌ای از خودشون دفاع می‌کردند!

555

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه · Posted in

راسش یه زمانی که نوجوان بودم وقتی اصطلاحی مثل "نیمه گمشده" و این‌جور اصطلاحات رو می‌شنیدم خیلی بنظرم مسخره و چرت بود، ولی الان توی 32 سالگی با تجربه‌هایی که پشت سر گذاشتم بنظرم اتفاقا این داستان که هر کس باید دنبال نیمه گمشده خودش باشه رو جدی گرفت!
تا بچه‌ها هستی، نوجوان، اول جوانی، خیلی متوجه بعضی از حقایق نیستی، و حُسن تجربه پیدا کردن دقیق همین هست که فرصت داری خودت برای خودت تصمیم بگیری، نه سرنوشت و اقتضای سن و خامی‌های دوران نوجوانی و اول جوانی!
من هیچ وقت اجازه ندادم احساساتم برای من تصمیم بگیره و حتی در موقعیت‌های واقعا احساسی که توی زندگی درگیرش شدم ، تصمیم اول و آخر رو به عهده عقل‌م گذاشتم! البته شاید کار درستی نبود! باید همواره سعی می‌کردم بین نیروی خرد و نیروی احساس تعادل برقرار می‌کردم چون انسان موجودی سراسر عقلانی-احساسی‌ست و نباید تعادل این دو عنصر بنیادی رو در حالت کلی بهم زد، اما خودم فکر می‌کنم چاره‌ای نبود، حداقل برای من که اهداف و آرزوهام مهمترین مسئله زندگی فردی‌م بود، و بعد باقی مسائل زندگی، باید به نیروی عقل و خرد فردی‌م بیشتر پر و بال می‌دادم تا تندبادهای احساسات باعث توقف و کندی راه‌م نشه! در عوض فکر می‌کنم امروز خیلی بهتر می‌تونم به احساساتم پر و بال بدم چون فکر می‌کنم احساسات قدرت عجیبی داره برای بیدار کردن عقل‌معاش، و همچنین برقراری تعادلی که همیشه به نفع نیروی خرد شکل نگرفت!
اما نیمه گمشده، به جرات می‌تونم بگم باید جدی گرفتش، رسیدن به تعادل و سازگاری باید کاملا حساب شده باشه!
نیمه گمشده بنظرم نباید چیزی بیشتر از شخصی باشه که بیشتر هماهنگی رو من با او و او با من داشته باشه! هم از نظری فکری و فرهنگی و شخصیتی و هم از نظری احساسی و روحیه و طبع، مثل اجزای یک پازل !
ولی فکر می‌کنم باید بیشتر بهش فکر کنم، احساس می‌کنم انقدر هماهنگی به معنای اجزای یک پازل نوعی سو برداشت و اشتباه باشه! هماهنگی می‌تونه معنای کاملا متفاوت و برعکسی هم داشته باشه! هماهنگی شاید به معنای تفاوت باشه! تفاوتی که تکمیل‌کننده‌ و پوشش‌دهنده ضعف‌های دو طرف باشه!
باید بیشتر تجربه‌هام رو مرور کنم، باید بیشتر یادبگیرم و مطالعه کنم و به شناخت قابل اطمینان‌تری برسم، باید بیشتر فکر کنم!

554

· Posted in

آدم بی‌تجربه‌ای نیستم و به اندازه یه آدم 32 سالِ یه شناخت‌هایی دارم، اما هنوز هیچ جوابی برای این سئوال شخصی ندارم که آدم باید چه کسی رو دوست داشته باشه تا بتونه واقعا در کنارش احساس خوشبختی کنه؟!
انقدرها هم آدم خیالباف و رمانتیکی نیستم که متوجه نباشم هر رابطه‌ای چالش‌ها و اختلافات خاص خودش رو داره و این مسائل در بهترین و مناسبترین روابط‌هم جزیی از رابطه‌ست و اجتناب‌ناپذیر، اما همچنان فکر می‌کنم اگر بتونم جوابی برای سئوالم پیدا کنم می‌تونم خیالم راحت باشه که خیلی از چالش‌ها و تلخی‌های یه رابطه مشترک رو تجربه نکنم!
چقدر این مسائل سختی‌ها و پیچیدگی‌های خاصی داره، چون هر چقدر هم که حساب‌شده وارد یک رابطه بشی باز هم انقدر مسائل پیش‌بینی نشده و چالش‌انگیز توی روابط 2 تا آدم وجود داره که دائما ممکنه غافلگیرت (یا غافلگیرتون) کنه!
خصوصاً برای یکی مثل من که همیشه در متنهی‌الیه فردگرایی زیستم و اندیشیدم و شناختم و تصمیم گرفتم و رفتار کردم!
من فکر می‌‍کنم باید مسائل رو تا جایی که امکان داره آسون و ساده گرفت ولی در عمل یکدفعه متوجه می‌شی که مسائل پیچیده و سخت و درهم گره‌خورده شده!
 

553

· Posted in

 
انقده خوبه یکی دلش برات تنگ بشه / تو این دنیای صد رانگ باهات یک رنگ بشه / وقتی تنهایی داره پوسته سر تورو می کنه
اون تو فکر تو باشه و بهت یک زنگی بزنه / تو بگی ای وای از دله پرم / اون بگه جونم ، قربونت برم / تو بگی ای وای از زمونه دل خورم / اون بگه جونم ، قربونت برم
حالا که نیست / حالا که نیست / حالا که نیست هی زار نزن ، کلتو تو به دیوار نزن / روی دیوار عکس معشوقت نیست جاش مهناز افشار نزن
حالا که نیست هی زار نزن ، کلتو به دیوار نزن / روی دیوار عکس معشوقت نیست جاش رضا گلزار نزن
بگرد عشقتو پیدا کن عکسشو به دیوار بزن / به خودت دیگه فحش نده ، حرف کش دار نزن
بگرد عشقتو پیدا کن عکسشو به دیوار بزن / به خودت دیگه فحش نده ، حرف کش دار نزن
انقده خوبه / انقده خوبه پنج شنبه ها با یکی بری بگردی / بیخودی چشمات قرمز باشه اون بگه عسیسم گریه کردی
همه دوتا بودنو دوس دارن بگو کیه جدا بودنو دوس دارن؟
حتی اونایی که تنهان با خدا بودنو دوس دارن / یه وقتایی دلم می گیره داد میزنم ای خدا / چرا همه با همن ، خدا چرا من جدا؟
حالا نیست خوب چکار کنم؟ / برم معشوق شکار کنم / یا مثله احمقا برم از سر خیابون سوار کنم
حالا که نیست / حالا که نیست هی زار نزن ، کلتو تو به دیوار نزن / روی دیوار عکس معشوقت نیست جاش مهناز افشار نزن
 حالا که نیست هی زار نزن ، کلتو به دیوار نزن / روی دیوار عکس معشوقت نیست جاش رضا گلزار نزن
 بگرد عشقتو پیدا کن عکسشو به دیوار بزن / به خودت دیگه فحش نده ، حرف کش دار نزن / بگرد عشقتو پیدا کن عکسشو به دیوار بزن
 به خودت دیگه فحش نده ، حرف کش دار نزن

552

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه · Posted in ,

این داستان نامه‌های رد و بدل شده بین محمود احمدی‌نژاد و صادق لاریجانی به بحث‌های جالبی رسیده! سال 88 کسی فکر نمی‌کرد سیاست داخلی ایران انقدر چرخش پیدا کنه! خیلی زود اتحاد و ائتلاف‌ها بین نیروهای سیاسی در ایران تغییر می‌کنه! لااقل بعد از انقلاب 1357 همیشه با همین سرعت غافلگیرکننده اتحادها و ائتلاف‌ها بین نیروهای سیاسی و اجتماعی تغییر کرده و حتی دچار چرخش‌های عجیبی شده، انقدر که دوستان متحد دیروز، به دشمنان امروز یکدیگر تبدیل شدند و برعکس!
سیاست در ایران رو باید تابع چرخش‌ها و تغییر و تحولات در اتحاد و ائتلاف‌ها دید و فهمید!
 بنظر من برای داشتن دموکراسی باید اول خوب و دقیق ماهیت واقعی سیاست  در ایران رو درک کرد و فهمید، و مهمتر دلیل در شکست دموکراسی‌خواهان ایرانی همیشه همین ساده‌نگری و عدم درک درست از ماهیت سیاست در ایران بوده! البته فقط یکی از دلایل بوده!

551

از فرهنگی که در رسانه‌های ایرانی جاری‌ است، جز استبداد و سیاستمدارانی احساساتی و ضدعقل و خرد چیزی بیرون نخواهد آمد که نخواهد آمد! و این واقعیت به جناح و طرز تفکر و سلیقه سیاسی مانند این‌ها هم هیچ ارتباطی ندارد؛ کلاً فرهنگی که در رسانه‌های ما در حال بازتولید گسترده‌ست نه تنها برای ساختن  دموکراسی مناسب نیست، که اتفاقاً خیلی هم زیان‌بارست!

550

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه · Posted in

توی خیابون بودم عصری، هوا هم ظهر بدک نبود، بعد نم نم بارون گرفت من توی ایستگاه اتوبوس که نشستم یکدفعه بارون شروع به باریدن کرد! چنان بارون شدیدی گرفته بود که من توی این سال‌ها با این شدت رو بخاطر نمیارم! فکر کنم در عرض چند دقیقه خیابون پر از آب شد! ده دقیقه یک ربع، شایدم بیشتر مشغول باریدن بود! توی خبرها خونده بودم که امروز بارونیه اما تصور نمی‌کردم با این شدت باشه!
خیلی جالبه که علم هواشناسی انقدر دقیق و قابل پیش‌بینی شده! فکر کنم اگر علوم انسانی هم تبدیل به علمی قابل اعتماد و قابل پیش‌بینی دقیق می‌شد خیلی از مشکلات بشر قابل حل بود!

549

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه · Posted in

یکی از با ارزش‌ترین درس‌هایی که از دو سه سال فعالیت توی فیس‌بوک گرفتم این بود که بخش قابل توجهی از افکار ما حاوی توهین به دیگران است. توهین‌های جنسیتی، توهین‌های شخصیتی، توهین‌ به عقاید، توهین به سبک و رفتار و شیوه زندگی دیگران، توهین به اصول سیاسی یکدیگر و توهین‌های آشکار و پنهان که شاید در دنیای محدود و کوچک ذهنی خودمان متوجه نباشیم که این افکار، توهین‌آمیز به‌شمار می‌آید!
احساس می‌کنم در حال حاضر خیلی از افکاری که درون ذهنم جریان دارد توهین به دیگران محسوب می‌شود برای همین سعی می‌کنم بیشتر سکوت کنم تا وراجی‌های بی‌ارزش!

547

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه · Posted in


برای من سخت‌ترین لحظه در ارتباط با دیگران وقتی هست که با شمشیر نادانی جلو میان! و همین‌طور وقتی که فکر می‌کنم نظر و حرفی که می‌زنم از روی تجربه و فکر بوده، اما طرف مقابل به حرف و نظرم اعتماد نداره و روی خواسته خودش تاکید و اصرار داره!
 

546

سیاستمدارهای ایرانی از هر رنگ و قشر و فکر، توی این یک قرن اخیر ، دائما قدرت‌های خارجی رو در ایستایی و رشد اندک ما متهم می‌کنند، اما من نمیدونم چرا تجربه شخصی من برای رشد و پیشرفت برمی‌گرده به استبداد سیاسی و فرهنگ تنگ‌نظرانه افراد و رسوم اجتماعی سرکوب‌گرانه!
چرا نظراتمون انقدر فرق داره؟

545

· Posted in

من این روزا بیشتر دلم میخواد از همه کس و همه چیز ببرم بذارم برم! برم جایی که کسی کاری باهام نداشته باشه! چه از روی دلسوزی و لطف و چه از روی هر قصد و نیت دیگه، کاری به کارم نداشته باشه!

544

· Posted in

واقعا نمیدونم چرا باید این همه موانع جلوی راه ما باشه؟ ما واقعا چه گناهی کردیم که توی این کشور پر سد و موانع متولد شدیم؟ همش سنگ! همش سنگ! همش دیوار! همش دیوار! همش مانع! همش سد!
یک‌جایی میرسه که واقعا آدم خسته می‌شه! درمانده می‌شه! به خط پایان می‌رسه!
 

543

· Posted in

یه چند روزی اصلا حالم خوب نبود! یکجور اضطراب عجیبی داشتم و البته هنوز هم دارم! امروز از کنار پارک رد می‌شدم بعد رفتم داخل پارک روی صندلی نشستم و بعد رفتم روی چمن‌ها، یک جای خیلی دنج، رو به آفتاب بعدازظهر پاییزی، قشنگ دراز کشیدم! خلوت خلوت بود، دنج دنج! فکر کنم یک ربع شد، یا ده دقیقه! چشمام رو بستم رو به آفتاب، تقریباً داشت خوابم می‌برد! بعد به اندازه چند سال گذشته رو مرور کردم توی ذهنم! با تمام خاطرات اتفاقاتش! مثل این اتاق روانکاوها که توی فیلم‌ها نشون میدن! یک جای دنج و آروم دراز کشیدی داری گذشته‌ت رو میریزی روی دایره که طرف مقابل‌ت، روانکاوت از لابه‌لای گذشته‌ت چیزی پیدا کنه که دلیلی باشه مثلا بر احساسات یا افکار آزاردهنده‌ت، که به قول روانکاوها ریشه در ضمیر ناخودآگاه‌ت داره، در اعماق‌ت پنهان شده و بحث‌های روانکاوی و این‌ها!
ریشه خیلی از ناراحتی‌های فکری و روحی آدم چیزی نیست جز همین اضطراب، و وای به حال آدمی که اطرافیان‌ش، اعم از خانواده و دوست و آشنا توانایی درک کردن‌ش رو نداشته باشند و با رفتارهای خودشون باعث افزایش بیشتر اضطراب آدم بشن!
 

542

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه · Posted in , ,

سال‌هاست که خواستم و سعی کردم خشم و نفرت و کینه نسبت به هر کس و هر چیزی رو از وجودم محو کنم، تا حدودی هم موفق شدم ولی می‌دونم شرایط خاص و حساسی هم وجود داره توی زندگی هر کسی که این احساسات مثل یک غریزه ذاتی برگرده و فووران کنه!
ما توی کشوری زندگی می‌کنیم که در عرصه فرهنگ و سبک زندگی و عقاید سیاسی اختلافات و تفاوت‌ها و شکاف‌های زیادی وجود داره! من فکر کردم برای این‌که بتونم توی چنین فضایی از میانه‌روی دور نشم و با تعادل و میانه‌روی به فکر و فعالیت بپردازم باید تا می‌تونم احساسات و نیروی خشم و نفرت درونم رو کنترل کنم و تا جایی که می‌شه بر نیروی عقل و خرد انسانی‌م متکی باشم، حتی با وجود ضعف‌ها و نقایص و ناتوانی‌هایی که نیروی عقل و خرد داره!
وقتی در شرایطی قرار می‌گیری که دائم بهت ظلم می‌شه، به خودت، به همفکرات، به هموطن‌هات، وقتی تبعیض رو در حق خودت، در حق مردم جامعه‌ت، به شکل مداوم و عمیق حس می‌کنی خود به خود ممکنه نفرت توی وجودت ریشه بگیره و با تجربه ظلم‌ها و تبعیضات بیشتر آبیاری بشه! و کم کم خشم و نفرت و کینه‌هات مانع‌ت بشه! مانع فکر کردن‌ت، مانع شناختن و درک کردن‌ت، و در آخر دچار تکرار اشتباهات گذشتگان بشی و از روی خشم و نادانی حرف بزنی و فکر بکنی و نظر بدی! و نفرت و خشن و کینه رو درون خودت و فرهنگ‌ت نهادینه کنی و مشخص نیست این کینه‌ها و نفرت‌ها چه آینده بدتر از بدتری برای خودت و جامعه‌ت به همراه بیاره!
رابطه فرد فرد ما با جامعه خیلی تنگاتنگ‌تر از آن‌چه هست که قابل تصور باشه، و وضعیت آشفته و بحرانیِ سده‌های اخیر ما برمی‌گرده به اشتباهات و ضعف‌ها و ناتوانی‌های تک تک ما، دقیقاً تک تک ما...!

541

· Posted in

یک وقتهایی که حس اضطراب دارم یه احساس افسردگی مانندی میاد سراغمُ بدجوری اذیتم می‌کنه!

540

یکی از دلایلی که ایرانیان در طی قرن‌ها دچار رکود و رخوت و توقف در فکر و اندیشه شدند این بود که در مدارس علمیه "از حفظ کردن "و تکرار خلاصه‌نویسی شده‌ی دانش گذشتگان تبدیل شد به شیوه رایج آموزش و راه فضل‌فروشی بر دیگران برای رسیدن به جایگاه‌های برتر و راه انداختن جماعت به دنبال خود...
حالا داستان ماست که باید ترازو برداریم وزن‌کشی کنیم ببینیم کی چند کیلو از حفظ کرده تا مدال فضل و دانش بهش بدیم و دنبال‌ش راه بیوفتیم!
درست مثل دوران قدیم، که اندیشیدن نسل‌های اولیه جای خودش رو به حفظ کردن داد ما هم به همین شکل شدیم!

539

کتابخانه‌های مملکت رو با انبوهی از ارزشمندترین آثار جهان پر کردیم بدون این‌که استفاده مطلوب ببریم! و تنها دلخوش کردیم به فخر فروختن که فلان کتاب یا فلان فیلسوف، فلان حرف و نظر رو ارائه داده و جماعتی رو  هم به دنبال خود انداختیم و ... و ... و ...!
از توی این دلقک‌بازی‌های ما آخرش چی بیرون میاد؟ کسی هست که بدونه؟!

538

چند مدت پیش رفته بودم جلسه نقد و بررسی کتابی که رساله دکترای نویسنده‌ش بود. نویسنده کتاب برگشت گفت بدلیل مشغله‌های تدریس در دانشگاه در این سال‌ها فرصت فکر کردن نداشتم برای همین تنها به ترجمه مشغول بودم و سراغ تالیف کتاب نرفتم! حرف خیلی قشنگی زد فرصت فکر کردن! هر چند اگر می‌گفت فرصت و قدرت فکر کردن، بنظرم منصفانه‌تر بود حرف و نظرش!

537

· Posted in

من هر وقت چشمم میوفته به این همه کتابهای بی‌نظیر و غنی و خلاقانه که به زبان فارسی ترجمه شده و بی استفاده توی کتابخانه‌های ما داره خاک می‌خوره، ازشون خجالت می‌کشم!

536



همین چند مدت پیش شوخی و جدی گلایه داشتم که واقعا توی علوم سیاسی، دانشگاه‌ها ما رو با مفاهیمی مثل دموکراسی و حقوق بشر آشنا می‌کنند و بعد توی فرهنگ و جامعه‌ای رها می‌کنند که اگر به اصول و رفتارهای دموکراتیک اعتقاد داشته باشی کلا‌ه‌ت پس معرکه‌ست و از راننده تاکسی و اتوبوس و بقال سر کوچه گرفته تا کارفرما و صاحب‌خونه و دیگر افراد حقیقی و حقوقی به راحتی سرت کلاه می‌گذارند و اصلا رفتار و اصول دموکراتیک توی چنین فضا و فرهنگی، چیزی جز حماقت و ساده‌لوحی و عارف‌مشربی بنظر نمی‌رسه! و کم کم دچار دوگانگی عمیق ارزشی و فکری و رفتاری می‌شی! و با جامعه خودت بیگانه و غریب! و بین این  "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو "و اون "رفتارهای قانون‌مند و مبتنی بر اصول دموکراتیک" گیر می‌کنی و شخصیت‌ت دچار تناقضات جدی می‌شه!

اما از طرف دیگه، تجربه‌ی زندگی توی جامعه‌ای که دائما در معرض بحران‌های جدی اقتصادی و تورم و بی‌ثبات بودن ارزش پول ملی و بیکاری گسترده‌س، باعث می‌شه بفهمی خیلی از نظریات و مفاهیمی که توی دانشکده علوم سیاسی بهت یاد دادند، چقدر توی شرایط بحرانی به درک بهتر از آن‌چه که در حال وقوع است کمک می‌کنه! وقتی با مفاهیم و نظریه‌های درباره دولت ، سیاست‌های پولی و مالی، مکانیسم‌های باراز، رفتارهای جمعی، شرایط بحرانی، رفتار جمعی در وضعیت بحرانی، و مهمتر از همه مفهوم سود آشنا بشی مجبور نیستی به این مزخرفاتی که صبح تا شب از طریق رسانه‌ها بهت تحویل میدن اتکا کنی و نیاز نیست تحت تاثیر این فرهنگ رایج سیاسی باشی که تمام مشکلات برمی‌گرده به جریان پشت پرده و فلان! و اینکه اصلا نیاز نیست توی این شرایط مثل خیلی از افراد گیج بشی یا دچار تناقض بشی! وقتی درس‌های دانشگاهی رو خوب یاد گرفته باشی و خوب درک کرده باشی ، دیگه جریان اصلی تمام اتفاقات در حال وقوع در شرایط بحرانی برای تو قابل درک و قابل پیش‌بینی خواهد بود! البته به شرط این‌که اطلاعات دست اول و شفاف در دست داشته باشی! ولی برعکس مورد بالایی که گفتم، توی این مورد نه دچار احساس حماقت و بیگانگی و تضاد و تناقض می‌شی و نه سردرگم، بلکه حتی قدرت چاره‌جویی هم پیدا خواهی کرد!

این هم از تجربیات عجیب ما ایرانی‌ها در علوم انسانی و شاخه‌های خاصی از آن مثل علوم سیاسی که باید باهاش روبرو شد و با بعضی از ناملایمات و تناقضات‌ش ساخت و بعضی رو هم تغییر داد!

535

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه · Posted in

من که تو زندگیم فرصت نکردم هیچ‌وقت کسی رو دوست داشته باشم، با اینکه پیش اوومد اما خب من همیشه توی خودم و کارام بودم و درگیر علایقم، حالا حرفم این نیس، می‌خواستم بگم اون دوست داشتنی که من فکر می‌کنم باید دوست داشتن باشه هیچ وقت توی فیلم‌های ایرانی حس نکردم ! بنظر من اینجوریه؟ که دوست داشتن توی فیلم های ایرانی معاصر تاثیرگذار نیس؟ انگیزه‌ای نمی‌ده برای همذات‌پنداری آدم خارج از فیلم؟ ولی برعکس توی خیلی از فیلم‌های خارجی این حس بوده! فیلم‌هامون با احساساتمون بیگانه‌اند؟ یا مثلا دچار ضعف و محدودیت‌ هستند در به تصویر کشیدن احساسات دوست داشتن و قدرت برانگیختن احساسات آدم رو ندارند؟
ولی ترانه‌های شاهکار ایرانی از این نقص تا حدودی مبرا هستن!‌

534

· Posted in

بعد از ظهر صرافی‌های فردوسی همه تعطیل کرده بودند و منوچهری فضای کاملا امنیتی پیدا کرده بود و خبری از دلال‌های ارز و هیاهو و شلوغی دیروز نبود! جالب‌تر این بود که علاوه بر صرافی‌ها و بازار ارز، خیلی از مغازه‌های خیابان فردوسی که لوازم وارداتی مثل ریش‌تراش و ماشین اصلاح می‌فروشند هم تعطیل کرده بودند و به ترتیب پایین خیابان فردوسی و توپخانه تمام پاساژها و مغازه‌های صوتی و تصویری تعطیل کرده بودند و هیچ خبری نبود! لوازم برقی‌های ناصرخسرو، مغازه‌های اصلی لوازم آرایشی و بهداشتی بازار مروی و ناصر خسرو هم تعطیل کرده بودند و کره کره‌های خاکستری تصویر غالب در این منطقه بود! بازار هم که بیشترش تعطیل بود اما عجیب این‌جاست که دلال‌های سکه توی فضای سبزه میدان همچنان سرگرم بورس‌بازی‌های خیابانی بودند!
اینجوری که پیداست بیشتر اصناف، مغازه‌ها رو تعطیل کردند و فردا هم که پنج‌شنبه‌ست و احتمالاً تعطیل و جمعه هم که خود به خود تعطیل هست تا روز اول هفته آینده یعنی شنبه! این چه معنایی داره؟ وقتی اصنافی مثل لوازم صوتی و تصویری همه دسته جمعی تعطیل کردند و رفتند، به نظر من معناش ممکنه این باشه که از روز شنبه با یک جهش عمده قیمت روبه رو میشیم! بنظرم اصناف چنان از افزایش شوک‌آور نرخ ارز متاثر شدند که ترجیح دادند به شکل دسته جمعی، آخر هفته دست از فعالیت بکشند تا ببینند داستان نرخ ارز به کجا می‌کشه و بعد با اطمینان از روز شنبه با قیمت‌های جدید شروع به فعالیت‌ بکنند!
 احتمالا شنبه 15 مهرماه 1391 باید شاهد جدی‌ترین واکنش بازار به جهش نرخ ارز باشیم! و به احتمال زیاد این دو روز باقی مانده اصناف با دقت تمام گوش به زنگ هستند تا ببینند وضعیت بازار ارز چه خواهد شد و چه نخواهد شد! هر چند با وجود تقاضای شدید ارز در بازار و میل عجیب سرمایه‌گذاران خُرد و میانه و کلان به فعالیت در بازار ارز و سکه، و قدرت ضعیف فاکتورهای کنترل‌کننده قیمت ارز، نباید خیلی به کاهش نرخ ارز یا ثبات این حوزه امید داشت!

533

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه · Posted in ,

شاید انتظار معجزه از علوم انسانی نابجا و عبث باشه، اما عناصر اصلی علوم انسانی مثل "عقلانیت حاصل از بازاندیشی"، "تجربیات حاصل از مشاهدات میدانی" و "میانه‌روی حاصل از اصل بی‌طرفی"، نوشداروی خیلی از دردها و مسائل و مشکلات ماست!

532

· Posted in

امروز وسط هیاهوی بورس‌ خیابانی شکل گرفته از مردم هیجان‌زده و دلال‌های خرده‌پا و میانه، بیشتر از گذشته اهمیت سیاست خارجی  و عقلانیت در سیاست خارجی رو درک کردم! فکر نکنم جایی بهتر از این مکان‌ها برای بازاندیشی در نتایج سیاست‌های سطح کلان وجود داشته باشه! جایی دور از خشونت، پر از هیجان، پر از بازی‌های هوشمندانه دلال‌ها و بورس‌بازهای ریز و درشت، جایی برای سنجش تاثیر ورود و خروج خبرهای سیاسی و نرخ ارز و سکه! مکانی که در عین سادگی به نبض‌های حیاتی مالی کشور پیوند خورده! از همه مهمتر قدرت جادویی این بورس‌های خیابانی هست که در شرایط بحرانی عرضه و تقاضای ارز و کشش اندک بازار حتی ممکنه در جهش غیرقابل باور نرخ ارز و سکه نقش تعیین‌کننده‌ای پیدا کنه و باعث ورشکستگی و ثبت یک رکورد تاریخی در اقتصاد ایران بشه!
 

531

· Posted in

بعدازظهری بلند شدم رفتم خیابان فردوسی بعد هم بازار! جمعیت هجوم آوردن برای خریدن دلار و سکه! صرافی‌ها که در مغازه‌ها رو بستن و هر کسی اجازه وارد شدن نداشت! ولی بورس‌های خیابانی که در میدان‌گاه‌های منوچهری و سبزه‌میدان شکل گرفته شلوغ و پر فعالیت بود! نکته جالبی که به چشمم خورد حضور دلالان زن بود که ماشین حساب بدست در وسط این بورس‌های خیابانی مشغول فعالیت بودند!
مشخص نیست این بورس‌های خیابانی که در شرایط بحرانی شلوغ‌تر و فعال‌تر از قبل می‌شوند چقدر در بالا رفتن ارزش دلار و دیگر ارز‌ها نقش دارند ولی مطمئناً پشت این مبادلات ریز، دلال‌های میانه و بزرگ قرار دارند و استعداد غریب دلال‌ها و بورس‌بازهای خیابانی در بالا بردن نرخ معاملات تاثیر مهمی در افزایش ارزش ارز و سکه داره، خصوصاً در شرایط حاضر که علاوه بر سرمایه‌های بزرگ، سرمایه‌های متوسط و خُرد هم به سمت بازار سکه و ارز سرازیر شده! هر چقدر تقاضا افزایش پیدا کنه نقش این بورس‌های خیابانی هم مهمتر از قبل می‌شه!
 

530

· Posted in

یه تغییری که این یکی دو ساله کردم اینه که قبلا تمام آرزوم این بود که کاش دغدغه‌هام کمتر و کمتر و کمتر بشه تا بتونم وقت و انرژی بیشتری بذارم برای یاددگیری، مطالعه، تحقیق، تفکر و نوشتن! اما الان فکر می‌کنم از بهترین شرایط هم فراهم می‌شد، حس هیچ‌کدوم این‌ها نیس!

529

· Posted in

من در اولین ماه 32 سالگی هنوز هم به عشق اعتقاد دارم ، فقط معناش برام تغییر کرده! الان فکر می‌کنم عشق واقعی چیزی نیس جز این‌که بتونی با کسی که دوستش داری تا وقتی که کنارت هست بدون این‌که بهش خیانت کنی باهاش زندگی کنی!
 

528

· Posted in

سن که می‌گذره با خودش تغییرات غیرقابل باوری هم به همراه میاره، انقدری که گاهی خودت هم نسبت به خودت و تغییراتی که کردی شگفت زده می‌شی!
 

527

· Posted in

پسر یک کارخانه‌دار ثروتمند رو دزدیدند و نزدیک 3 ماه داخل یک اتاقک زندانی بوده، در حالی‌که ربایندگان با لباس ماموران نظامی و با معرفی خودشون به عنوان مامور طرف رو دستگیر کردند و فرد ربوده شده در تمام این چند ماه تصور می‌کرده بخاطر خرید و فروش مواد اولیه کارخانه پدرش دستگیر شده و در زندان انفرادی به سر می‌بره تا مراحل پرونده‌ش طی بشه و حتی خبری از آدم‌ربایی نداشته!
مشکل کجاست؟ مشکل از ساده‌لوحی شهروندان ماست؟ یا تصویری که از رفتارهای فراقانونی ماموران اجرای قانون وجود داره؟ چرا وقتی تبه‌کاران توی روز روشن با لباس ماموران قانون دست به اخاذی و کلاهبرداری از شهروندان انقدر ساده و صمیمانه با آنها همکاری می‌کنند؟ حتی تا این حد که ماه‌ها در یک اتاقک حبس باشند بدون این‌که شک کنند؟! مشکل از کجاست؟

526

· Posted in

 
"وای ازاین شیدا دل من / مست بی پروا دل من / سرمایه سودا دل من / رسوا دل من شیدا دل من / ناله ی تنها دل من / شام بی فردا دل من / مجنون هر صحرا دل من / رسوا دل من شیدا دل من"

525

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه · Posted in

اریک هابسبام هم فوت کرد!

برای من خیلی عجیبه که تاریخ‌دان بزرگی مثل اریک هابسبام از جمله افرادی بوده که زمانی دل به انقلاب اکتبر بسته! البته ظاهراً این دلبستگی به دوران نوجوانی و جوانی هابسبام برمی‌گرده!  روسیه کشور مناسبی برای به ثمر نشستن اندیشه‌های مارکسیستی نبود، و اصلا یکی از دلایل ناکامی بعضی از آرمان‌های سوسیالیستی به تاریخ روسیه برمی‌گرده! در طی یک قرن گذشته تمامی فجایع انسانی در شوروی کمونیستی رو به ماهیت این افکار نسبت می‌دادند، اما اگر کسی تاریخ چند قرن گذشته روسیه رو مطالعه کنه به خوبی متوجه می‌شه که پیش از انقلاب اکتبر هم در این کشور فجایع انسانی کمی رخ نداده! به نظر من ماهیت خشن سیاست روس‌ها به پای اندیشه‌های سوسیالیستی نوشته شد!  اصلا، شاید به همین خاطر باشه که هابسبام تا آخرین لحظات حیات از اندیشه‌های سوسیالیستی و ضد سرمایه‌داری  برای مبارزه با بی‌عدالتی‌های اجتماعی دفاع کرده!
با تمام این‌ها کتاب‌های مهمی داشت و جامعه‌شناسی تاریخی رو تحت تاثیر قرار داد. من از کتاب‌هاش واقعا بهره بردم. خصوصا موقع نگارش دموکراسی معرفتی و کتاب مدرنیته و تفکر عقیم  تا تونستم از نکات ریز و مهم کتابهای هابسبام درباره تغییرات علم و فرهنگ در چند قرن اخیر، استفاده کردم. یادش گرامی. اندیشه‌ها و اهداف با ارزشی داشت.

524

· Posted in

تاوان حقیقی این افزایش ویران‌گر نرخ ارز رو باید مردم مصرف‌کننده پرداخت کنند، حتی اگر فشارهای مستقیم بازار آشفته ارز به واردکنندگان و بعد هم به سلسله‌مراتب عریض و طویل توزیع‌کنندگان منتقل بشه!

 

523

من هنوز نفهمیدم این چند سال که موانع زیادی در برابر علوم انسانی و ادبیات و فرهنگ نوگرایانه شکل گرفت چه اتفاق میمون و مبارکی برای این آب و خاک افتاد؟ این همه شور هیجان برای خشکیدن فکر و فرهنگ مدرن، برای پژمرده کردن علوم انسانی باعث پیشرفت ایران و سامان یافتن امور، از اقتصاد و فرهنگ گرفته تا دیگر امور، شد؟ یا برعکس؟ نظم امور بیش از پیش از هم‌گسست و نابسامانی افزون‌تری در پی داشت؟

522

یه سئوال؟ چرا با وجود این میل شدید ایرانی‌ها به تحصیلات دانشگاهی، فضایی که بر سیاست و فرهنگ ما حاکمه فضای تساهل و مدارا و غلبه عقلانیت بر احساسات ناپایدار نیست؟ مگر نه این‌که دانشگاه به عنوان یک نهاد مدرن عقلانی کارویژه اصلی‌ش رشد تساهل و مدارا و گرایش به رفتار خردمندانه و عقلانی نیست؟

521

تاریخ می‌گه که واکنش آلمانی‌ها به ورشکستگی و بحران شدید اقتصادی گرایش به فاشیسم و تمایل به نازی‌ها بود، بعد من امروز که داشتم توی خیابان می‌رفتم اول از همه یک آقای میان‌سالی که از جلو داشت میومد، از خودش صدایی شبیه صدای الاغ درمیاورد، باز رفتم جلوتر یک بنده خدایی نشسته بود روی زمین حالا نمیدونم صرع داشت یا چی! رفتم توی مترو یک جوون شیک و موجه‌ای که به سمت من میومد یه نگاهی کرد و بلند گفت: "بله کاپیتان" ! نفهمیدم داشت تمرین تئاتر می‌کرد یا چی! خلاصه رفتارهای عجیبی دیدم! یعنی این‌ها واکنش‌های فردی به بحران شدید اقتصادی و تورم خزنده‌س؟ اگر واکنش‌های فردی اینه پس واکنش‌های جمعی چیه؟ چه شکلیه؟ چطوریه؟!
 

با پشتیبانی Blogger.