Follow by Email

494

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه · Posted in , ,

نشستم با خودم روراست مکالمه می‌کنم ببینم واقعا چرا انقدر بلاتکلیف و گیج‌م توی زندگی‌م! ولی آخرش باز هم به نتیجه‌ای نرسیدم!
راسش هر چی فکر کردم دیدم توی گذشته‌م موضوع و یا رابطه یا مساله‌ی جدی و خاصی نبوده که منو انقدر گیج و بلاتکلیف کرده باشه! از همون نوجوانی یک هدف داشتم اونم این بود که بتونم راه و مسیری رو برم که بتونم برای خودم و دنیای اطرافم موثر باشم! راهی که پیش گرفتم تا با تلاش و کوشش شبانه‌روزی رسیدم به نویسنده شدن و کتاب نوشتن! هدفم این نبود اما مسیر و راهم از این سمت شد!
بعد بیشتر که با خودم فکر کردم دیدم اصلا این گیجی و بلاتکلیفی من به گذشته‌م برنمی‌گرده! چون اصلا گذشته من جز همین انتخاب راه نویسندگی با اتفاق یا انتخاب سرنوشت‌ساز و چالش‌برانگیزی روبرو نبوده!
بعد نگاه کردم دیدم درگیری و بلاتکلیفی من با گذشته نیست با آینده‌ست! آینده! آینده! آینده!
واقعا نمی‌تونم آینده‌ای برای خودم متصور باشم!
نگاه می‌کنم می‌بینم نویسنده‌های مستقل و بیرون از دانشگاه یکی دو نسل قبل‌تر از خودم همه یا گوشه‌نشینی و انزوا رو انتخاب کردند یا کوچ کردند به خارج از ایران! برای هیچ نویسنده مستقل ایرانی خارج از دانشگاه هم هیچ راهی غیر از این دو امکان متصور نیست! نویسنده‌های داخل دانشگاه هم که باز اغلب یا در دانشگاه با هزار و یک جور رفتار آزاردهنده روبرو هستند یا اخراج شدند یا بازنشسته یا به خارج از ایران رفتند! یا سرشون رو کردن توی تدریس و نوعی گوشه‌گیری!
نگاه کردم دیدم اگر هم تصمیم داشته باشی وارد کارهای انتشاراتی هم بشی انقدر فضای کار چاپ و نشر امنیتی شده اول از همه باید از هفت خان رستم رد بشی و بعد با سانسور و ممیزی و کاغذ به نرخ شمش طلا و بازار راکد کتاب دست و پنجه نرم کنی!

با پشتیبانی Blogger.