Follow by Email

488

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه · Posted in

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامموای از آن مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازمچه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرتکه عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرتمن پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادمزان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافمسر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7_%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86

با پشتیبانی Blogger.