Follow by Email

486

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه · Posted in

امروز توی کتابخونه مجلس، توی محوطه‌ش داشتم قدم می‌زدم بعد یه گربه ملوس طلایی رنگ اوومد کنارم، هر طرف که می‌رفتم اونم پا به پای من قدم زنان میومد! یعنی گربه‌های کتابخونه تا این حد باشعور و باشخصیت‌ان! قشنگ نگاه می‌کرد به قدم زدن من و همراه با من می‌اوومد و بعد دور که می‌زدم یک کم آروم می‌شد بعد برمی‌گشت دنبال من می‌اوومد!
یعنی چنان به من چسبیده بود که انگار صد ساله با هم دوستیم! نشستم کنارش دارم باهاش حرف می‌زنم اوومده جلو، چشم تو چشم من، که ببینه چی می‌گم! اصلا کوچکترین ترسی هم نداشت، برعکس گربه‌های تو کوچه و خیابون‌!
یعنی واقعا محیط کتابخونه باعث شده، این گربه انقدر با شعور و با شخصیت رفتار کنه؟!
حالا می‌خواستم برم بالا از دوباره مشغول نوشتن مقاله‌م بشم بعد مگه گربه‌هه ولم می‌کرد؟! تا در ورودی پا به پای من اوومد، که اگر در رو باز می‌کردم لابد وارد سالن هم می‌شد! بعد برگشتم که باز دنبال اوومد، رفتم به سمت فضای سبز محوطه کتابخونه!
نکته جالب قضیه این بود که یه حسی بهم دست داد که مدتها بود تجربه‌ش نکرده بودم! اونم یکجور وابستگی عاطفی! کلا من هیچ‌وقت نتونستم یه وابستگی عاطفی پایدار با هیچ موجودی برقرار کنم انقدری که هی همراه دائمی هم باشیم! بعد این گربه‌هه هم به من چسبیده بود، حالا من مونده بودم با این چه‌کار کنم! انصافا رابطه عاطفی آدم‌ها با موجودات اهلی مثل گربه، سگ، اسب و اینجور حیوانات یه رابطه خاص و دوطرفه‌س! نمیدونم توی اون لحظه کوتاه چی شد که چنین حسی کردم!
خلاصه که اینطور دیگه!

با پشتیبانی Blogger.