Follow by Email

338

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه · Posted in , , ,

اون روزها که تازه فوق لیسانسم رو دفاع کرده بودم یک روزی رفتم پیش استادم توی دانشگاه گفت چه می‌کنی و صحبت شد و فهمید بیکارم یک روزی یکی زنگ زد که بعد فهمیدم استادم از روی لطف و مهربانی و انسانیت در حق من لطف کرده و من رو به یه موسسه پژوهشی وابسته به یکی از سازمانهای شهری تهران معرفی کرده. چون استادم توی یکی از حوزه‌های تحلیلی علوم انسانی برای خودش سرآمد و بنام بود ظاهرا رئیس اون موسسه پژوهشی که خودش دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه‌های تهران بود رفته پیش استادم و خواسته بود برای همکاری در این حوزه کسی رو بهش معرفی کنه و چون پایان نامه فوق لیسانس من هم مربوط به همین حوزه بود استادم از روی لطف و مهربانی من رو معرفی کرده بود. من وقتی همون جلسه اول رفتم و با این فرد محترم صحبت کردم فهمیدم جریان از این قرار هست که قصد داره به اسم پژوهش و پروژه‌ی غیر رسمی، کاری رو به من بده که موضوع و کار رساله دکترای خودش هست! حقیقت‌ش من اون روزها خیلی به خودم مغرور بودم و تمام فکر و حواسم به نوشتن کتاب دموکراسی معرفتی بود که بعدا تمام شد و چاپ شد! من اون روز خیلی بهم برخورد و با اینکه به اون فرد محترم قول داده بودم که روی این کار فکر کنم اما رفتم و بعدا از طریق ایمیل اعلام انصراف کردم! من اون روزها انقدر درگیر نوشتن بودم و انقدر عاشقانه کار می‌کردم که اصلا حواسم به این‌چیزها نبود و انقدر هم مغرور بودم که توجه نداشتم بدون رابطه و پارتی و آشنا یه تحصیل‌کرده علوم انسانی یعنی هیچ! البته ناراحت نیستم از این بابت فقط تاسف می‌خورم که چرا پول‌ها و عوارض ما مردم باید صرف هزینه کارهای تحقیقاتی مدارک دانشگاهی افراد بشه و ذهنم درگیر این مسئله شد که چرا چنین افرادی با سرعت تمام پله‌های ترقی رو یکی بعد از دیگری طی می‌کنند در حالی که افراد دانا و لایقی که نخواستن از توانایی و موقعیت خودشون سواستفاده کنن همیشه درجا می‌زنند و متوقف میشن؟

با پشتیبانی Blogger.