Follow by Email

Archive for 2012/01 - 2012/02

2

یه پیرمرد سر راهم هست که کنار پیاده رو بساط واکس و بندکفش و لیف حمام و اینجور چیزها داره، این روزها که وضعیت اقتصاد همچنان رو به وخامت بیشتر و بیشتره، وقتی از کنارش رد میشم چنان نگاهی به آدم می‌کنه که اگر کمی انسانیت برات باقی مونده باشه قلبت آزرده میشه. انسان‌ محترم و محکمی که با این سن و سال توی سرمای زمستان کنار پیاده روی  یکی از آلوده ترین خیابونهای این شهر داره درآمد و روزی زندگی خودش رو درمیاره. حالا خدا میدونه به چند نفر دیگه هم نون میرسونه با این شغل بی پشتوانه اما شرافتمندانه. میدونم وضعیت اقتصادی تمام گروه های جامعه این روزها با نابسامانی و مشکلات و بحران درگیره. بجز اون گروه اندک غارتگری که ثروتهای بی حساب و کتابی رو به قیمت خالی کردن جیب مردم و غارت ثروتهای عمومی مملکت و سواستفاده از موقعیتهای سیاسی و حزبی و آگاهی از اسرار مالی و اقتصادی بدست آوردن. خیلی سخته ببینی پیرمردی که همت کرده و توی زمستون سرد کنار پیاده رو داره انقدر با شرافت کار میکنه با التماس به رهگذرها چشم بدوزه تا بلکه توی عصر تورم کمرشکن و اقتصاد بیمار ایران بتونه از پس مخارج سنگین زندگی بربیاد. اینجور وقتها واقعا از خودم متنفر می‌شم که چرا باید انقدر ضعیف و ناتوان باشم. بماند که بعد از این همه سال تحصیل و تحقیق هیچ توانایی با ارزشی بدست نیاوردم برای کمک حتی به خودم. نباید انسانهایی که همت کردن برای کسب و کار و روزی و دارند با سختی کار می‌کنند انقدر کار و کسبشون بی روزی و راکد باشه اون هم توی جامعه ای که بیکاری و اعتیاد و افسردگی موج میزنه. وقتی همت میکنی برای کار کردن ، برای شرافتمندانه کار کردن، وقتی اینطوری بی روزی و بی نتیجه باشه، وقتی با سن و سال پیری غرور خودت رو کنار خیابون خرد می کنی تا بتونی با چشمات عابرای بی تفاوت رو به رحم بیاری که چیزی ازت بخرن، و حتی نمی تونی دخل و خرج روزانه خودت رو دربیاری توی این جامعه بحران زده، دیگه کار کردن چه ارزشی داره؟ دیگه شرافتمند بودن چه ارزشی داره؟ و بی جهت نیست این سالها از اون راننده اتوبوس و تاکسی و بقال سرگذر و فتوکپی محل گرفته تا صاحبکار و صابخونه و مسئول هر کدومشون به اندازه بُرش و توانش در حال دزدی از بقیه ست. یکی دله دزدی میکنه به اندازه پس ندادن 25 تا تک تومانی یکی از بی ارزشترین واحدهای پولی دنیا به بهانه نداشتن پول خرد توی اتوبوس و بقالی و سبزی فروشی، یکی دیگه هم هزاران میلیارد میلیارد از منابع بانکی رو با هزار اسم و عنوان و جایگاه میکشه بالا و یک آبم روی اون، یکی ام از روابط استفاده میکنه و یک شبه برای خودش امپراتوری واردات صادرات راه میندازه و چه و چه...
بار همه اینها رو هم باید مردم پرداخت کنند و گروه های ضعیف‌تر و شکننده‌تر جامعه هم بیشتر بار و فشار رو دارند تحمل میکنند و دیوار بی تفاوتی مانع شنیدن صدای این شکستن ها و خم شدن هاست...
سالها به جامعه دروغ گفتن، سالها به مردم به هر شکل ظلم کردن، سالها دیپلماسی خطا و مبتنی بر عوام‌فریبی داخلی، سالها مدیریت مسئولین نالایق و ناکارآمد، سالها فساد سیاسی توأم با فساد مالی و اقتصادی و مدیریتی، سالها حاکمیت ضدارزشها به اسم ارزش و فرهنگ، سالها محدود کردن آگاهی‌های رسانه‌ای و مانع ایجاد کردن در برابر رشد آگاهی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مردم و جامعه، سالها مانع‌تراشی در برابر پیشرفت و رشد گروه‌های مختلف اجتماعی درون مملکت، سالها مهاجرت بی رویه افراد کاردان و توانا، سالها سرکوب خرده فرهنگ‌های اجتماعی و تحقیر و ضربه به فرهنگ مدرن ایرانی، سالها تحمیل هزینه‌های سنگین و کمرشکن و خردکننده به کشور و اقتصاد و صنعت و تکنولوژی کشور به خاطر سیاست خارجی ناآگاهانه، ماجراجویانه و خودخواهانه، سالها سکوت و ضعف و جامعه و شکنندگی و رشدنیافتگی نیروهای اجتماعی، و...
همه اینها وضعیت تلخ امروز ما رو ساخته... ما کشوری حاشیه نشین و منزوی که اگر هم قدرتی داریم فقط بخاطر ثروتهای بادآورده نفتی است که هزینه سیاست داخلی و خارجی خودخواهانه گروههای راس قدرت رو تامین کرده و در مقابل سیاست و اقتصاد و جامعه و فرهنگی بحران زده و شکننده‌ای رو برای ما باقی گذاشته...

1

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه · Posted in

تصمیم گرفتم از امروز توی این وبلاگ از خودم و تجربه‌ها و افکارم بنویسم! فکر می‌کنم داشتن یک وبلاگ که فرصت میده تا آزاد و لحظه‌ای حرف‌های خودت رو بزنی جزو ضرورت‌های زندگی جدید باشه!

با پشتیبانی Blogger.